تبليغاتX
صـــندوقچه ايام




























صـــندوقچه ايام

گاه نگــار

هوووو .. هووو ..ووو .. نترسيد .. من همون قاصدكم .. فقط از ديشب  يه چيزي در مايه هاي روح شده ام ..

ديروز غروب با سري در حال تركيدن رسيدم خونه .. يك مسكن خوردم و به هواي يك ساعت استراحت رفتم خوابيدم .. وقتي چشمهام رو باز كردم .. تاريكي هوا .. و احسان كه گوشه تخت خوابيده بود بهم فهموند كه باز يك ساعت شده كلي ساعت .. به نرمي پر سُر خوردم و از روي تخت پايين اومدم .. ساعت 2:30 بود .. من بودم و كلي كار .. بايد وسايل سفر رو جمع مي كردم .. ظرف ها رو مي شستم .. آشپزخانه رو مرتب مي كردم .. كمي هم به خودم مي رسيدم ..

اولين كاري كه كردم اين بود .. نشستم وسط اتاق و فكر كردم از كجا بايد شروع كنم ..

لباس ها رو آماده كردم .. ظرف ها رو شستم .. و دقيقا بعد از شستن هر تيكه مي رفتم دم در اتاق خواب و به صداي  نفس هاي احسان گوش مي كردم مبادا بيدار شده باشه .. آشپزخانه مرتب شد .. لباس ها اتو شد .. يك صبحانه خوشمزه آماده شد و با همسر صرف شد ..

بعد از مدت ها حس خوبي داشتم .. وقتي روشن شدن هوا رو ديدم .. و وقتي آب جوش رو داخل قوري چيني مي ريختم، با صداي جييييز ريختن آب روي چاي خشك معطر و ديدن بخار جمع شده دور دهنه قوري .. سرحال شدم .. من امروز رو با خوشبختي شروع كردم .. با نان گرم شده .. با تخم مرغ نيمرو شده در كره .. با چاي داغ .. و لبخند پر مهر همسرم ..

.

اگر خدا بخواهد .. دوشنبه بار ديگر پشت دريچه مانيتور مي نشينم و با شما از سفر مي گويم ..

وقت خوش ..


نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 توسط قاصدك|



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391 توسط قاصدك|

الان از روحيه بالايي برخوردارم !! يك ظرف پر از ماكاروني پيچ .. به اضافه ته ديگ سيب زميني طلايي مايل به قهوه اي كم رنگ و خوشرنگ و كمي خلال فلفل دلمه اي سبز با عطر اووووم .. محشر ..به عنوان نهار خورده ام ..

ديروز قرار بود بريم پياده روي .. ديدم اين درخت پشت پنجره با باد دست به يقه بود .. نگو داشت راضي اش مي كرد ابرها رو تكون نده .. باد كه سر سخت تر از حرفها بود نه تنها ابر ها رو كشوند و آورد بالاي سر ما .. بلكه مشت مشت خاك و گرد و غبار هم پاشيد توي سر و حلقمون .. اين شد كه ما هم اواسط پياده روي رو به اواخرش چسبونديم و رفتيم سمت خانه عشق .. و تا وقت خواب عطسه كرديم و سرفه ..

.

اگر قول بدين از دستور انحصاري شير پسته من كپي برداري نكنين براتون مي نويسمش ...

.

مواد لازم .. قاصدك و احسان دست و رو شسته .. يا حالا شما و همسرتون .. يا حداقل شما با يكي ديگه .. چون لازمه با صداي قيژژ جفتتون با هم ذوق زده بشيد .. يك مشت پسته پودر شده .. يك مشت پسته پودر نشده .. نصف بطري شير .. حدود يك ليتر بستني وانيلي .. كمي شكر ..

.

آستين ها رو بالا زدم و در مخلوط كن رو برداشتم .. نصف بطري شير رو خالي كردم .. كمي پسته خام پودر شده .. قييييژ .. و بعد كلي بستني وانيلي .. قييييييييييييييييييژ ..ژژژژ .. و بعد يك مشت پسته خام درسته .. قيژ .. و بعد يكي دو قاشق شكر و بعد قيژ قيييييژژژژ .. البته احسان جان هم در اين امر خطير من رو ياري كردند .. كه سپاسگزاري مي كنييييييييييم ..

.

خوب شد ها .. مزه اش مثل شير پسته مغازه پر طرفدار سر خيابان بود .. ولي نمي دونم چرا اينقدر شل بود .. خامه بايد مي زدم آيا؟؟ در يخچال بايد مي ماند آيا؟؟ يا در فريزر؟؟ خلاصه تا همين الان دل درد دارم .. از يه گالن شير پسته ديشب ..


نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391 توسط قاصدك|

حصار نارنجي هر لحظه آزاردهنده تر ميشه ..  كولر آبي  بالاي سرم با صداي هووووو كار مي كنه و با تمام قدرت به سر و روي فضاي شركت فوت مي كنه  .. نگاهم از روي مانيتور سُر مي خوره و به دستهام خيره ميشه .. دست هام ظريف تر از هر وقت ديگه اي به چشمهام زل زده ان ..  سردشون شده .. انگشت ها به سختي از هم باز مي شن و كلمه اي جان مي گيره .. نگاهم رو جمع مي كنم و پرتش مي كنم پشت پنجره .. درخت سبز پشت پنجره انگاري با باد دست به يقه شده .. برگهاش رو تند و تند تكون ميده و خط و نشون مي كشه .. چشم هام رو مي بندم .. حتي صداي قدم هاي ثانيه شمار ساعت روي ديوار رو مي شنوم، هر وقت كه دستم از فشار كليدها ي صفحه كليد رها ميشه .. نگاهم رو مي چرخونم .. شايد چيزي پيدا كنم و بشه سوژه .. فضاي ذهنم خالي تر از اين حرفهاست .. ميگم خالي و تو باور نكن .. پر تر از اون كه بشه چيزي ازش بيرون كشيد .. همه چي روي هم تلنبار شده .. كافيه  بي نظمي اش رو به هم  بزني و همه چيز فرو بپاشه و گرد و خاك بلند بشه .. آخر هفته كي مياد .. بايد سر و ساماني به ذهنم بدم .. بايد دونه دونه و ريز ريز فكرهام رو بيرون بكشم .. دسته بندي كنم .. و مرتب بچينمشون دم دست .. دم دست پردازنده اي كه تازه نفس باشه و خودي نشون بده ..

منم و خيال آخر هفته و شايد سفر ..  


نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391 توسط قاصدك|

تقديم به همه برگ گل ها ..



.

روزتون مبارك ..


نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391 توسط قاصدك|

روز زن .. گذشته از هيجانات مالي و كادويي و سورپرايزيش .. يه قشنگي خاص براي من داره .. حال و هواي لطيفي كه خانمها ايجاد مي كنن .. دو هفته زودتر به استقبال اين روز ميرن و sms هاي قشنگي كه براي هم مي فرستن .. گاهي خنده دار و گاهي رمانتيك .. ماندگار ترين پيامي كه اين سالها گرفتم از همكار مامان بود .. يك خانم ارمني .. كه برام نوشته بود ”وقتي خدا زن آفريد .. از برگ گل تن آفريد” اين پيام بدجور به دلم نشست .. هنوز بعد از گذشت چند سال از دوران دانشجويي نزديك روز زن كه ميشيم .. خاطره اون روز با دوستان و تحليل اين پيام در ذهنم زنده ميشه ..


دوست داشتم با يك دعا به استقبال اين روز برم .. خدايا .. برگ گل زندگي همه ماها رو حفظ كن .. تن و روح لطيف و پاك و دوست داشتني مامان ها رو براي ما حفظ كن .. بوي خوب بچگي رو .. آغوش امن و گرمشون رو .. از همه دنياي به اين بزرگيت .. از همه آسمان و زمين .. پر ارزش ترين گنجي كه داريم سلامتي مامان ها و بابا ها و خانواده هامون هست .. الهي نياد اون روز كه با عزيزانمون آزمايش بشيم .. اي مهربانترين مهربانان ..


 

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 توسط قاصدك|

من به حقايق تلخي دست پيدا كرده ام !! البته شايد خيلي هم تلخ نباشه .. شايد يك خصوصيت ويژه در من پديدار شده كه بايد به راه راست هدايت بشه ..

جريان اينه كه ديروز برگشتني از شركت .. سوار مترو شدم – مي دونم كلي زمين و زمان رو به هم دوخته بودم كه ديگه سوار نمي شم .. حالا به رويم نياريد !!-  واگن نصفه آخر كه مخصوص بانوان هست .. با خيال راحت به ديواره تكيه داده بودم و داشتم فكر مي كردم چقدر خوب .. ديگه آقايان مراعات مي كنن و وارد اين قسمت نمي شن و بعد داشتم فكر مي كردم به يك سري از خاطرات اون وقت ها و .. قطار رسيد به ايستگاه .. در باز شد .. و 68 تا آقا سوار شدن .. يعني در واقع هجوم آوردن داخل واگن ، قسمت بانوان .. من كيفم رو با همه وجود به خودم چسبونده بودم و شووووووووك .. فقط تونستم به نازكي يك ورق بشم و از بين آقايان محترم رد شم و خودم رو بكشونم طرف ديگه واگن ..

چند بار ديگه هم پيش اومده وقتي به خوبي يك ماجرا فكر مي كنم، جريان جور ديگه اي پيش مياد .. فكر كنم سر راه تفكراتم يك معكوس كننده گذاشتن !!

امروز بُعد طنز شخصيت دست از سرم بر نمي داره .. داشتم به روند چاق يا لاغر شدنم فكر مي كردم .. دلم خواست نقاشي اش رو بكشم .. كه متاسفانه اينجا امكانات ندارم .. من زمان چاق شدن در اين جهت و زمان لاغر شدن در اين جهت  اقدام مي كنم .. اينه كه اگر اين بين ثابت قدم نباشم و تا آخر هدف پيش نرم ميشه اين      ..

.

بيخودي دلم خوشه .. يعني الان نمي دونم چرا دلم خوشه .. دوست دارم بزنم زير آواز ..


نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391 توسط قاصدك|

پول را گذاشتم روي پيشخوان و كيسه رو برداشتم .. توپ هاي آغشته به آرد .. قطاب .. مثل دختر بچه دبستاني كه كارنامه تمام بيست اش رو دستش دادن خوشحال بودم !! تند و تند رفتم به سمت محل قرار با مامان .. از همون دور .. با لبخند و چشمهاي مهربوني كه پشت عينك آفتابي پنهان شده بود به استقبالم آمد .. كل پياده روي ديروز شايد چهل دقيقه نشد .. ولي خوش گذشت .. با مامان مهربان و آرامي كه هميشه راه حلي براي مشكلت داره .. و يك كيسه پر از قطاب - خدا همه مامان ها و بابا ها رو حفظ كنه الهي –

.

يه ماجراي خنده دار .. چند وقت قبل بابايي از پشت تلفن بهم گفت آرزوي ديگه اي ندارم جز ديدن نوه ها م .. – بماند كه من چقدر جيغ كشيدم كه اين چه حرفيه بابااااااا-

و چند روز بعد .. مامان حال يكي از دوستهام را پرسيد كه ازدواج كرده .. و پرسيد مامان نشده ؟؟ و بعد از ”نه” من .. گفت خب .. هنوز زوده .. و من بودم با فكي پايين افتاده .. چون فكر كردم اين قضيه به در ميگن ديوار بشنوه هست .. خنده ام گرفته بود .. يه لحظه اومدم بگم ماماااااان .. حداقل با بابا هماهنگ كنيد حرفهاتون رو .. ولي سريع دستم رو جلوي دهنم گرفتم ..

.

خيلي اين روزها از بچه مي نويسم ..

مادر شدن حتما حس قشنگيه .. حسي لطيف و صورتي .. حس زندگي دادن به فرشته اي پاك كه نشان عشق تو و همسرت هست .. داشتن فرزند براي من نشانه رسيدن به روزهايي آرام و ايده آل هست .. روزهايي كه مي داني به آنچه بايد رسيده اي .. انگار ان روزها همان وقتي است كه در اوج هستي .. جايي بالاتر از آبي آسمان ..

.


نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391 توسط قاصدك|

روحش شاد .. ايرج قادري را مي گويم .. روحش شاد ..

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391 توسط قاصدك|

ميگن بستني و شكلات نشاط آوره .. با حالي كه من دارم كل كارخانه ميهن و پارميدا شااايد !! جوابگو باشن ..

.

يك دقيقه فقط كسي كاري به كار من نداشته باشه لطفا .. دلداري نمي خوام .. دستمال هم دارم .. فقط مي خوام بشينم زار بزنم .. دقيقا وسط همين شركت .. اصلا دلم مي خواد بوق بزنم .. يا زنگ .. يا سوت .. هر چي كه عيار هشدارش بيشتر باشه .. يك هشدار واقعي .. كل شركت رو تخليه كنم و بشينم همين وسط و اينقدر گريه كنم تا به هق هق برسم .. چرا؟؟؟؟ نمي دونم !! نمي دونم ..

.

ديروز پيك نيك با دو دوست .. كا.خ نيا.وران و دار آباد .. همين كه ما نشستيم و بساط نهارمون رو پهن كرديم .. آسمون دل گرفته اش رو پاشيد رو سرمون .. هوا محشر بود .. ولي آرزوي دراز كشيدن و ديد زدن آسمون به دلم موند ..

.

نزديك به 10 روز هست كه اصلا كالري مصرفي رو نمي شمرم .. نمي دونم اين ولع خوردن از كجا در من زنده شد .. هفته قبل روزهاي خانه عشق پر از بستني و شكلات و شيريني بود .. امروز اگر زنده باشم ميرم خودم رو وزن مي كنم ببينم چي به سر خودم آوردم ..

.

دلم تنهايي نمي خواد .. دلم همه فاميل رو مي خواد .. و همه دوستان رو .. و احسان رو ..

.

برامون دعا كنيد .. لطفا .. با دلهاي پاكتون ..


نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391 توسط قاصدك|


آخرين مطالب
» 272
» 271
» 270
» 269
» 268
» 267
» 266
» 265
» ...
» 264

Design By : Pichak